خسته از یک شهر و یک عالم،چه می داند کسی؟
یک بغل غم دارد و چیزی نمی داند کسی
من خطابش می کنم:افسر!..ولی او سروَر است
از منِ مغرورِ دیوانه،بسی او سر تر است
موسمِ دلتنگی اش چیزی نمی گوید،ولی
تا بگویم:حالتان خوب است؟ می گوید:بلی!
پرچمِ مهدی به دستش دارد این ناآشنا
الصِّـراخُ وَ یَـقُـولُ:رَبَّـنَـا وَ آتِـنَـا...
جوهرم شَرمین شده،چون لایقِ فرمانده نیست
این قلم،در حدِّ آقای نمی دانم چه،نیست
هر کجا که بِنگَری،گیتی،سراسر در غم است
مثلِ اینکه جایِ یک مُنجی،به سرتاسر،کم است
افسرِ جنگ است و می دانم چه دردی می کشد
جوهرم در وصفِ این افسر،چه مردی می کشد
می سُرایَد روضه ها،در مَدحِ آقایم حُسَین
صاحبِ مِهرِ خدا گشته، دلش، از هر حُنَیـن
بارالها! ناامیدی را ز قلبش دور دار
افسرِ ما را،به میدانِ خودت،مَحصور دار
*** *** *** *** *** ***
تقدیم به افسران جنگ نرم

ما را در سایت ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 75